تبلیغات
سنگ لحد
سنگ لحد
بیاییم زودتر سرمان به سنگ بخورد .... بعدتر دیر می‌شود
6 بهمن 89

خاطره ی اربعین!!

6 بهمن 89

نوع مطلب :دست‌نوشته، 
نویسنده :محمد فانی

اربعین

اربعین، زنده کردن خاطره ها نبود....!!

اربعین، جشن نبود!! ولی پیروزی بود...!! 

اربعین، اگرچه حسین نبود!! ولی زینب بود!!

اربعین، اگرچه قلب های پاره پاره ای را به هم گره زد!! ولی حکایت از پاره شدن ریسمان عمر حکومت جور نیز بود!!

نمی دانم چه زمزمه ای داشت زینب سلام الله علیها، ولی حرف ها بسیاری در سینه داشت!!

مردم کوفه و شام نیز خاطره های زیادی داشتند برای گفتن!! از اینکه کاروانی را به اسیری آوردند که سرهای کشته گانشان بر بالای نیزه قرآن می خواند!! ولی خارجی و نامسلمان نیز بودند!!

اهلبیت پیامبر (ص) بودند!! ولی گوئیا اسیران ترک و روم نیز هستند که اینگونه به بازار برده گان آورده شده اند!!

گروهی می گفتند: از دین خارج شده اند!! ولی در کلامشان جز خدا و دینش چیزی جاری نبود!!

گوئیا خورشد، در ظلمت شام، ظهور کرده بود!! 




2 بهمن 89

دلگیر...!!

2 بهمن 89

نوع مطلب :دست‌نوشته، 
نویسنده :محمد فانی

دلگیر...!!

وقتی که دل، گیر می  شود، دلگیر می شوم!!

و قلب من از غم به سوی یار خویش پر می زند!! و بندهای  قلبم پاره می شود تا شاید طناب گرفتاری از پای دلم باز شود!! و دست اسیرم در پنجره ای گره بخورد!!

دلتنگم آقا از این همه گرفتار بودنم که اینچنین مرا از شما دور کرده است! باشد آقا، خوب می دانم که تقصیر از من است که دلم را هرجایی کرده ام!!

دام را بگشا...!




28 دی 89

گم شده....

28 دی 89

نوع مطلب :دست‌نوشته، 
نویسنده :محمد فانی

گم شده...

وقتی به خودت نگاه می کنی، می بینی که  نمی دانی کجا هستی؟

و چرا هستی ؟ و چگونه هستی؟....

تازه پی می بری که گم شده ای...!

تازه پی می بری که عمرت دارد می رود و تو هنوز کسی را نداری و راهی را نمی دانی که ارزش داشته باشد عمرت را و خودت را _که هر روز داری پیر می شوی_ برای او خرج کنی و فدای او کنی ...!

به خود می آیی ... که دلتنگ کودکیت هستی! و دلتنگ معصومیتِ از دست رفته ی خود هستی .... و دلت برای صافی و پاکی آن زمان، تنگ شده است...!!

آن گاه است که دلت دنبال کسی می گردد که دستت را بگیرد وراه را به تو نشان دهد!

...آنگاه سری به حرم بزن!! 

 

 




27 دی 89

وقتی اسیر می شوی ...!

27 دی 89

نوع مطلب :دست‌نوشته، 
نویسنده :محمد فانی

وقتی اسیر می شوی...!

وقتی روحت را احساس می کنی،

 و می بینی که جسمت، همچون قفسی روحت را به اسیری گرفته است،

و نمی توانی این قفسی که روحت را سخت در آغوش گرفته  از آن جدا کنی!

کمی با خود می اندیشی؛ و  زوایای این خلقتِ عجیب را به نظاره می نشینی؛ و به خود می گویی خداوند عجب ظرفی برای این روح ساخته است! که اینچنین پیوندی بینشان است!! تو گویی انگار جسم انسان همان روحِ بی حرکت است، و روح انسان همان جسم با احساس است!!

اما غافل نشوی از آن که روح تو نیز مانند جسمت، قلب دارد!! و اگر غبار گرفته و دریچه هایش بسته شده!! و شریان های نفَس کشیدنش تنگ شده است،، باید بدانی که بزودی احساس می کنی نفست بالا نمی آید و قفس جسمت تو را می فشارد!! و تاریکی درونت شعله می گیرد!! و در انتظار نور، له له می زنی!!

آنگاه دست به دامن نور ازلی ببر 

 




26 دی 89

کاش می شد

26 دی 89

نوع مطلب :دست‌نوشته، 
نویسنده :محمد فانی

کاش می شد...

کاش می شد درین هوای سرد زمستانی،  گرمای نگاه تو را کمی احساس کنم!

دلم لک زده است آقای من!

دیگر غربتت زبانزد شده است، اما هنوز کسی به فکر شما نیست!! یکیش خودم!!

انگار غبار زمانه چنان بر دلم نشسته که دوری تورا احساس نمی کنم!!

حداقل، آقا شما کاری بکن که دلم جلا بگیرد!!

 حد أقل شما دستم را بگیر  و از این باتلاق گناهانِ همیشگی  و از این گرداب امتحان و آزمایش نجاتم بده، که چیزی نمانده است که غرق شوم و هلاک گردم.

دلم برای شما لک زده است...

بیا مهدی جان




20 دی 89

یا امام رضا(ع)

20 دی 89

نوع مطلب :خاطره‌نویسی، 
نویسنده :محمد فانی

یا امام رضا(ع)

شام میلاد آقا بود که وارد حرم شدیم!

حرم را مه غلیظی گرفته بود و همه جا چراغانی شده بود. آسمان حرم ، از انعکاس نور چراغها  سپید رنگ شده بود و سردی هوای بهمن ماه احساس می شد.

آقا ، چقدر دلم برای آن لحظه تنگ شده است!! وقتی که در صحن اسماعیل طلایت وضو می گرفتم و سردی آب وضوخانه آتش درونم را خاموش می کرد، چقدر تشنه ی نگاه شما بودم؛ و چقدر حضورتان را در قاب گنبدطلایتان احساس می کردم!!

اگرچه دبیرستانی شده بودم، اما از بچگی فقط یک بار آمده بودم حرم! ولی الان دلم به پنجرههای حرمت گره خورده است و دلتنگ شمایم!!

وعده ی دیدار، کی؟!!




19 دی 89

یا مهدی ادرکنی

19 دی 89

نوع مطلب :دست‌نوشته، 
نویسنده :محمد فانی

یا مهدی ادرکنی

هنوز دلم برای شما لک زده است،

هنوز قلبم پر از حسرتِ ندیدن است

و جانم لبریز از غم هجران؛

آقای من ، هر روز برایم امتحانیست  و هر روز دلم محزون تر از دیروز تو را می خواند!

بیا این بار دلم را به محبتت سرافراز کن. بیا این بار جانم را به نگاهت لبریز کن!

بیا که دیگر بهانه هایم دارد زیاد می شود و دلم دنبال دلیل نمی گردد!

بیا آقا که غربتت دارد به سرم فرو می ریزد و جانم تو را تشنه است!

! سرم را از دامن غم، بر می دارم و نگاهم را به نگاهت خیره می کنم

! سایه ات را که همچون، دست با مِهری بر سرم است، احساس میکنم  

!و جانم را که در منجلاب غمهای زمان، فرو رفته، در پیش شما احساس می کنم

                                      باشد که مرا هم بخاطر مهربانیت ،قبول کنی

 

 




13 دی 89

کربلا و غدیر!!

13 دی 89

نوع مطلب :دست‌نوشته، 
نویسنده :محمد فانی

ابتدای کربلا مدینه نیست، ابتدای کربلا غدیر بود
ابرهای خونفشان نینوا، اشک های حضرت امیر بود  

وقتی از خودت می پرسی چگونه ممکن است بر نوه ی رسول خدا در کربلا چنان فجایعی را به بار آورند؟!

در ذهنت خاطره ای زنده می شود که دلت را می لرزاند، و اشکهایت را جاری می سازد و تاریخ را برایت مرور میکند! یادت می آورد که زمانی نقشه ریختند که مزد رسالت را یکجا حساب کنند تا بعد کسی نگوید که پیامبر خدا برای اسلام زحمت کشید!! و پیامبر جواب داد : مزد من محبت به خاندان من است!!

نقشه آنها به هم ریخته بود؛ ولی بدترین زمان برای آنها وقتی بود که پیامبر دست علی (ع) را برای خلافت، امامت و ولایت، بالا برد!! اما آنجا هم دست خود را رو نکردند! و دست خود را به بیعت دراز کردند!

چیزی نگذشت که دستهای درازشده برای بیعت با علی علیه السلام، دراز شدند برای غصب خلافت و در این میان حتی دست خود را بر روی دختر رسول خدا نیز دراز کردند!!

همان دستها در کربلا هنر خود را رو کردند!!!

 




6 دی 89

زیارت

6 دی 89

نوع مطلب :خاطره‌نویسی، 
نویسنده :محمد فانی

زیارت

مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد
از جادة سه‌شنبه شب قم شروع شد

آیینه خیره شد به من و من به‌ آیینه
آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد

خورشید ذره‌بین به تماشای من گرفت
آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد

وقتی نسیم آه من از شیشه‌ها گذشت
بی‌تابی مزارع گندم شروع شد

موج عذاب یا شب گرداب؟! هیچ یک
دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد

از فال دست خود چه بگویم که ماجرا
از ربنای رکعت دوم شروع شد

در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار
تا گفتم السلام علیکم ... شروع شد (فاضل نظری)

وقتی دلت را به پنجره های ضریح، گره می زنی ، تازه همه چیز شروع می شود. قند در دلت آب می شود و سایه  ی محبت کسی به تو آرامش می دهد. آن وقت خودت را می بینی که دری از نور به روی دنیای ظلمانی زندگیت باز شده!! و دستت را زیر شیر آبخوری حرم  احساس می کنی ، که مشتی آب بر رویت می ریزد و انگار کویر دلت سیراب می شود!! عجب دنیاییست دنیای حرم!! 




1 دی 89

دست مرا بگیر یااباعبدالله

1 دی 89

نوع مطلب :خاطره‌نویسی، 
نویسنده :محمد فانی

ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت

دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت

مانند مرده ای متحرک شدم بیا

بی تو تمام زندگی ام در عدم گذشت

میخواستم که وقف تو باشم تمام عمر

دنیا خلاف آنچه که میخواستم گذشت

دنیا که هیچ جرعه آبی که خورده ام

از راه حلق تشنه من مثل سم گذشت

بعد از تو هیچ رنگ تغزل ندیده ایم

از خیر شعر گفتن ، حتی قلم گذشت

تا کی غروب جمعه ببینم که مادرم

یک گوشه بغض کرده که این جمعه هم گذشت

مولا شمار درد دلم بی نهایت است

تعداد درد من بخدا از رقم گذشت

حالا برای لحظه ای آرام میشوم

ساعات خوب زندگی ام در حرم گذشت(شاعر:؟)

تا حالا شده دستت را بر روی قلبت بگذاری و گرمای دستی را حس کنی که در قلب توست؟!!

 وقتی که پایم را در حسینیه گذاشتم... پرچمهای سرخ، سبز و قرمز... منبری و منبر و محراب ... چایی ریز و سینی و استکان... و خیلی چیزهای دیگر مثل همیشه غرق آرامش بود و آماده بود تا حرفهایی را فریاد زند...

( باشه بعد... 

 

 




27 آذر 89

غربت سید الشهداء علیه السلام

27 آذر 89

نوع مطلب :دست‌نوشته، 
نویسنده :محمد فانی

سلام من بر آن کسی که غریبانه کشته شد، در حالی که بهتر از او بر روی این کره خاکی نبود!

اینک ای آقای من تو را می خوانم!! و از شما، ای که از بهترین مخلوقات و محبوب ترین آنها در نزد خداوند هستی، یاری می جویم که دلم تنگ است!!

و ... ای کسی که هنوز آهنگ غربتت در حال نواخته شدن است !! و هنوز کسی را گوش شنیدنش نیست!! 

محرم امثال وقتی به خیمه سوزان هیأتمان نگاه می کردم این فکر در ذهنم جاری بود که، زمانه از امتحان کردن ما می گذرد، یا نه؟

 




17 مرداد 89

منتظر

17 مرداد 89

نوع مطلب :دست‌نوشته، 
نویسنده :محمد فانی

             به دریا می زنم شاید به سوی ساحلی دیگر

                  مگر آسان نماید مشكلم را مشكلی دیگر

                 طوافم لحظۀ دیدار چشمان تو باطل شد

                 من اما همچنان در فكر دور باطلی دیگر

                 به دنبال كسی جا مانده از پرواز می گردم  

                مگر بیدار سازد غافلی را، غافلی دیگر    «فاضل نظری»

دیگرچیزی نمانده است به ظهور!! تا كی به دنبال غافلان گم كرده راه باشیم! دیگر تا رمضان چیزی نمانده است! گویند: روایت است كه در شب 21 رمضان، آن نشانه حتمی ظهور، و آن ندای آسمانی در آسمان می پیچد!

اما اكنون نشانه های ظهور را در همه چیز می توان دید! در حرف های من! در نگاه های تو! در این همه چشم های درد آلود تاریك!

چه زیباست وقتی، كویر تشنه ی جان آدمی را، روح دل انگیز ظهور، سیراب كند!

رمضان وقت دعاست. وقت شفای قلب های سرد وِ گناه آلود! وقت اشك های سراسیمه  و نیاز اندود !

                               ای خدا دستم رابگیر

دستم را بگیر كه اینچنین اسیر باطلاق نفس شده ام! دستم را بگیر كه انچنین گرفتار دردهای درماندگی شده ام! دستم را بگیر كه امام و پیشوای من به واسطه ی اعمالم از من روی بر تافته است! و من همچنان غریب وتنهایم!

                                دستم رابگیر كه جز تو كسی را ندارم

                                    همین!

 




13 مرداد 89

تمنّای بازگشت

13 مرداد 89

نوع مطلب :دست‌نوشته، 
نویسنده :محمد فانی

                   بیچاره آهویی كه صید پنجۀ شیریست!

                   بیچاره تر شیری كه صید چشم آهویی!

تمنّای من، بی پاسخ است!

اینك كه قلب من به گناه آلوده شده است؟ اینك چه سود؟!

برای تو دیدن من عار خواهد بود!   و برای من، دیدن تو حسرت!  چه كنم با این همه غربت؟!!

می خواهم ساده بگویم؛ چه كنم زین همه دوری؟! چه كنم زین همه مهجوری؟!  

دیگر توان گریستنم نیست! توان خندیدنم نیست! توان سخن گفتنم نیست!

پس دیگر!

لحظه ای مرا دریاب كه این گونه در خطاهای بی اراده ام دست و پا می زنم!  لحظه ای مرا در یاب كه هروقت تو را خوانده ام مرا رانده و در صیام سكوتت وانهاده ای! لحظه ای مرا دریاب كه چشمم به خار مژگانت فرو رفته است!

لحظه ای مرا دریاب كه تنها مانده ام!!   دلی ندارم ، قلبی ندارم، روحی ندارم!

                       هرچه هستم، تقدیم به تو آقای من!!!

                                        شكسته ام!!

              




18 تیر 89

گاهی نمی شود!!

18 تیر 89

نوع مطلب :خاطره‌نویسی، 
نویسنده :محمد فانی

گاهی گمان نمی كنی ولی می شود

گاهی نمی شود كه نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایی و بخت نیست

گاهی تمام شهر ، گدای تو می شود

گاهی بی آن كه بخواهی به تو فیض حضور می دهند و گاهی تو را در عین تمنّایت، از نگاه خویش محروم میكنند!!

اینك دلم برای فیضیه تنگ  شده است و هیچ جای دلم از نسیم نگاه چراغ های حرم، خالی نیست.

آه! ای گنبد زرد حرم، كاش تو را در سینه می فشردم!

من در درون خویش، نگاه معصوم خردسال عارف را حسرت می كشم!!          كه گاهی نمازش، نیاز من!      نازش، نماز من!     حالش، دوای من!!     روحش، مسیح من است!! 

همان كه در نماز شبش، یا در زیارت سحرگاهش، جان مرا به دعا مهمان كرد!! و قنوت مرا از ریا شكست و

دلم را برای خاطره ی معصومیتم دلتنگ كرد!!

من از تو محتاج دعایم!! 

 




3 خرداد 88

فاطمیه (3)

3 خرداد 88

نوع مطلب :دست‌نوشته، 
نویسنده :محمد فانی

فاطمیه :  هنوز چیزی از ارتحال پیامبر (ص) نگذشته بود و هنوز داغ فراقش درون قلبمان وجودمان را به آتش می كشید كه ...

همان هایی كه قلب هایشان پر از كینه  و جان هایشان از خدا تهی  و رو حشان مخزن ظلمت بود!

همان هایی كه  هیچگاه چشم دیدن علی(ع)  را نداشتند و همان هایی كه تا اسم علی(ع) می آمد رنگ چهره هاشان تغییر می كرد و حسادت را از چشمانشان می توانستی بخوانی.!

همان هایی كه  بارها ثابت كرده بودند كه در نفاق ، همتا ندارند! و همان هایی كه  در پوششِ بزرگ خاندان و قبیله از هیچ كوششی بر علیه اسلام دریغ نكرده بودند !

همان هایی كه بارها سعی كرده بودند تا لحظه ای علی (ع) را كوچك، نه ، كمرنگ نشان دهند، اما هر بار علی(ع) آنچنان درخشید كه نورش چشمانشان را كور كرد !

همان هایی كه در جنگ خیبر،سعی كردند از فرصتی كه بیماری علی(ع) در اختیارشان گذاشته بود ، بیشترین استفاده را برای خود نماییِ ریاكارانه شا ن  بكنند!  و این بار هم تدبیر زیبای پیامبر(ص) ،تقدیر الهی را آن چنان رقم زد كه همه دیدند، جز علی (ع) هیچ كس شایسته ی بدوش كشیدن این پرچم  نیست! 

همان هایی كه در روز غدیر ، پیشاپیش همه ، منافقانه تر از همیشه ،برای عرض تبریك به سوی علی(ع) شتافته بودند!  

همان هایی كه  كوه  احد ، سستی ایمانشان را بیش تر از همیشه  نگریسته بود، و فرارشان را از صحنه نبرد، دیده بود ، و دیده بود كه علی (ع) چگونه با جان و تن سپر  جان پیامبر(ص)  شده بود !

همان هایی كه قبلاً به هم دست برادری داده بودند !  و  شاهد بودند كه پیامبر (ص) به علی (ع) گفت : كه تو برای من ، مثل هارون به موسی هستی .  ای برادر من!

همان هایی كه از جنگ بدر ، حنین ، احد ، خیبر... ، كینه ی اجدادشان را كه علی (ع) آن ها را به قعر جهنم فرستاده بود ، هنوز بر دل داشتند!

همان هایی كه نقشه های شومی در سر داشتند! و منتظر فرصت مناسب بودند!

                      همان ها    دور هم    جمع   شدند    و    شد ... سقیفه!!




  • کل صفحات: 2
  • 1  
  • 2  



كد نوحه

كد مداحی